زمان تقریبی مطالعه: 11 دقیقه

آل طباطبا

آلِ طَباطَبا، خاندان شیعیِ امامی وزیدی که در طول 13 سده (از سدۀ 2 تا 14 ق / 8 تا 20 م) در حجاز، عراق، یمن، هند، مصر، شام و ایران می‌زیستند و اکنون نیز شماری از شاخه‌های آن در جهان اسلام پراکنده‌اند.

خاندان

نیای بزرگ آل طباطبا امام حسن‌ بن علی (ع) (3-50 ق / 624-670 م) است و از‌این‌رو اینان به «سادات حسنی» نیز شهرت دارند. نیای بزرگ آنان ابراهیم ‌بن اسماعیل دیباج بن ابراهیم بن حسن بن حسن (ع) است. نخستین بار همین ابراهیم بود که به «طباطبا» شهرت یافت. برخی گفته‌اند که وی به دلیل ناتوانی طبیعی در ادای برخی حروف و یا بر اثر گرفتگی زبان، حرف «قاف» را «طاء» تلفظ می‌کرده و از‌این‌رو «قبا» را «طبا» تلفظ کرده و این کلمه را مکررساخته و در نتیجه به «ابراهیم طباطبا» معروف گشته و فرزندان او نیز به همین جهت «ابن طباطبا» خوانده شده‌اند (فیروزآبادی، 1 / 97)، اما سخن برخی دیگر که گفته‌اند «طباطبا» در زبان نَبَطی به معنای «سیدالسادات» است و هنگامی که ابراهیم از زندان ابوجعفر منصور دوانیقی (د 158 ق / 775 م) آزاد و ناچار در عراق ساکن شد، نبطیان بومی بین‌النهرین او را به این نام خواندند، اعتبار بیش‌تری دارد (ابن عنبه، عمدة ‌الطالب، 172). ابراهیم از اصحاب امام جعفر صادق (ع) و از راویان حدیث است (مامقانی، 1 / 14). علویان از همان آغاز، نظامِ خلافت را به انحراف از اصول اسلام و غصب امامت علی (ع) و فرزندانش متهم می‌ساختند، به ویژه پس از استیلای مطلق امویان بر جهان اسلام و شهادت امام حسین (ع) (4-61 ق / 625-680 م) گه‌گاه به قیام مسلحانه روی می‌آوردند. ابراهیم خود یک شخصیت علویِ معترض به خلافت عباسیان و از‌این‌رو همواره مورد تعقیب و آزار دستگاه خلافت بود و مدتها در زندان به ‌سر برد. وی در کوفه درگذشت و قبرش در این شهر است (ابن عنبه، عمدة ‌الطالب، 161). پدرش اسماعیل دیباج نیز به روزگار خلافت هادی عباسی (د 170 ق / 786 م) همراه کسانی چون حسین ‌بن علی‌بن حسن‌ بن علی (ع)، یحیی، ادریس، علی و عمر اَفْطَس در مدینه شورش کرد. و حاکم عباسی را از این شهر بیرون راند (مقدسی، 6 / 99). وی سرانجام همراه پسر دیگرش حسن (التج) در حادثۀ «فَخّ» کشته شد.
پس از ابراهیم فرزندش محمد و اغلب فرزندان و نوادگان او که همچنان بر ضد خلفای عباسی شورش می‌کردند، به دلیل شرایط سخت سیاسی در عراق و حجاز، به نقاط دیگر کوچ کردند و پنهان و آشکار نیروهای مخالف دستگاه خلافت را سازمان دادند.
محمدبن طباطبا یکی از نوادگان ابراهیم به سرزمین یمن رفت و در صَعْده فرمانروایی یافت (ابن خلدون، 4 / 245، 246). بعدها کسان دیگری از همین خاندان بر این شهر تسلط یافتند و حکومتی بنیاد نهادند که قلمرو آن گسترش یافت و هر چند به طور گسسته، تا اواسط سدۀ 14 ق / 20 م ادامه یافت (محیط، 41). کاملاً روشن نیست که اینان از چه زمانی به مذهب شیعی زیدی گراییدند، اما از اواخر سدۀ 3 ق / 9 م که فرمانروایی آنان در یمن آغاز شد، نسبت به آرای سیاسی و فقهی زیدیان پای‌بند بودند و در طول قرنها تحولاتی نیز در این مذهب پدید آوردند. برخی از نوادگان دیگر ابراهیم طباطبا به ایران سفر کردند و در طبرستان و دیلم (مازندران و گیلان) اقامت گزیدند و همراه دیگر شیعیان زیدی دست به کوششهایی بر ضد عباسیان زدند و در تحقق حکومت شیعی کوشیدند. هنگامی که حکومت طباطبایی در صعده پا گرفت، اینان به‌ویژه به لحاظ سیاسی و عقیدتی جانب آنان را گرفتند و حتی از دادن کمکهای نظامی نیز دریغ نکردند. شاخه‌ای از این سلسله نیز که لقب «کیا» داشت، در گیلان و مازندران می‌زیست و از نقش مذهبی، سیاسی و اجتماعی مهمی برخوردار بود. یکی از اینان «خرم‌کیا» است که مزارش در لاهیجان است و در 674 ق / 1276 م به قتل رسیده و نامش بر کتیبه‌ای که در 1105 ق / 1694 م تهیه شده، نوشته شده است (ستوده، 2 / 98-100). اینان غیر از سادات حسینی امیر کیایی‌اند که از 769 تا 1000 ق / 1368 تا 1592 م بر بخش عمده‌ای از گیلان و منطقۀ شرقی مازندران فرمان راندند (رابینو، فرمانروایان گیلان، 131). در اواخر سدۀ 3 ق / 9 م یکی دیگر از نوادگان ابراهیم به اصفهان سفر کرد و در این شهر ساکن شد. سادات طباطبایی ایران بیش‌تر از نسل همین شخصند که از اصفهان به زواره و اردستان و پس از آن به دیگر جاها رفتند و در نقاط مختلف پراکنده شدند. کسانی از اینان که به تبریز کوچیدند، در سدۀ 9 ق / 15 م در روزگار فرمانروایی آق‌قویونلو، غالباً منصب شیخ‌الاسلامی آذربایجان را عهده‌دار بودند و پس از آن به خاندانهای مختلف با نامهای گوناگون مانند وهابی، وکیلی، عدل، دیبا و قاضی تقسیم شدند (محیط، 41). در روزگار دیلمیان یکی از سادات طباطبایی به نام زیدالاسود با «شاهان دخت» دختر عضدالدوله ازدواج کرد و به شیراز آمد و در آنجا ساکن شد. نسب سادات انجوی شیراز به او می‌رسد (ابن عنبه، الفصول الفخریه، 130). از این خاندان عالمان و امیران و قاضیان بسیاری پدید آمدند. طباطباییان ایران، تا آنجا که شناخته شده‌اند، شیعی امامی بوده‌اند. در سدۀ 3 و 4 ق / 9 و 10 م شماری از سادات طباطبایی به مصر رفتند و در آنجا به فعالیتهای سیاسی، فکری و علمی خود ادامه دادند، اما به تأسیس حکومتی توفیق نیافتند. کسانی از اینان نیز از سدۀ 3 ق / 9 م در سرزمین شام ساکن شدند و یحیی فرزند قاسم ‌بن ابراهیم طباطبا، معروف به رَسّی در رملۀ شام به فرمانروایی دست یافت. قاسم ابن محمد بن احمد، قاضی شام از ایشان است (ابن عنبه، عمدة ‌الطالب، 175، 176). به نظر می‌رسد از روزگاری که قاسم رسّی به هندوستان تبعید شد، گروهی از افراد این خاندان و نیز جمعی از دیگر سادات حسنی به آن سرزمین رفتند و در آنجا ماندگار شدند. با اینکه در سده‌های میانه و اخیر، سادات طباطبایی در شبه قارۀ هندوستان نقش سیاسی، دینی و اجتماعی مهمی داشتند، چندان چیزی از احوال ایشان دانسته نیست. سید علی بن عزیزالله طباطبایی حسنی در 1003 ق / 1595 م کتابی با عنوان تاریخ برهان مآثر نوشته که در 1355 ق / 1936 م در دهلی چاپ شده است. وی در آن نام تنی چند از بزرگان طباطبایی هندوستان را آورده است، از آن جمله سید شاه میر طباطبا از عالمان و امیران این سلسله است که در سدۀ 10 ق / 16 م در هند می‌زیست. نیز گفته شده است که شُرَفای مراکش، یعنی شرفای حسنی که از 951 ق / 1544 م تا 1069 ق / 1659 م حکومت کردند و شرفای فلالی که از 1075 تا 1311 ق / 1664 تا 1893 م در مراکش فرمان راندند، از خاندان طباطبایی و از نسل قاسم‌ بن ابراهیم بودند (آیتی، 218).
به‌رغم شهرت بسیاری که آل طباطبا در تاریخ یافته است، تدوین و تنظیم یک تبارنامۀ روشن و کامل از این خاندان تقریباً محال می‌نماید. با اینهمه، براساس منابع موجود، سلسله‌هایی حکومتی و شخصیتهای علمی و سیاسی طباطبایی را در زیر می‌آوریم:

دولت بنی طباطبا در کوفه

حکومت این دولت در 199 ق / 815 م آغاز شد و حدود 2 سال ادامه یافت بنیادگذار آن ابوعبدالله محمدبن ابراهیم بن اسماعیل (173- 199 ق / 789-815 م) مشهور به ابن طباطباست. او فقیه، محدث، خطیب، ادیب، شاعر، منجم و انقلابی بود. محمد در مدینه زاده شد و تقریباً همۀ زندگی کوتاهش را در همان شهر گذراند و مانند دیگر سادات علوی در فعالیتهای سیاسی ــ انقلابی روزگار خود دست داشت. محمد در سالهای پس از در‌گذشت هارون‌الرشید (148-193 ق / 765- 809 م) که میان دو پسر او امین (د 198 ق / 814 م) و مأمون (170- 218 ق / 786-833 م) بر سر خلافت جنگ درگرفت، سر به شورش برداشت و مردم را به بیعت با «الرِضٰا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص)» فراخواند. گفته‌اند که نصربن شبیب (شَبَث)،که خود از مخالفان حکومت عباسیان بود، با وی دیدار کرد و او را از دیگر شخصیتهای علوی مخالف عباسیان مانند عبدالله‌بن موسی‌بن عبدالله بن حسن و علی‌بن عبیدالله‌بن حسن بن حسن (ع) که ظاهراً چندان اعتقادی به جنگ نداشتند، برتر دانست و او را به قیام بر ضد خلافت تشویق کرد. محمّد برای گسترش جنگ و یاری خواستن از پیروان و طرفداران نصر به عراق آمد، اما یاران نصر در کوفه به دعوت او پاسخ ندادند و خود نصر نیز به خاطر مخالفت قبیله و یارانش از همکاری با محمد پوزش خواست (اصفهانی، 518-520). وی ناگزیر آهنگ مدینه کرد، اما در میان راه در «عانات» با ابوالسرایا (سری بن منصور شیبانی)، که از سرداران هرثمة بن اعین بود و از او جدا شده و دست‌اندر کار سازماندهی شورش بر ضد عباسیان بود، دیدار کرد و این دو که به یاری هم سخت نیاز داشتند، هم‌پیمان شدند تا بر ضد مأمون که در این ایام بر اثر چیرگی بر برادر و کشتن او فرمانروای بی‌‌رقیب جهان اسلام بود، قیام کنند. ابوالسرایا و محمد سپاهیانی که جامۀ سبز بر تن کرده بودند، گرد آوردند و در 199 ق / 815 م با یک تهاجم سریع و غافلگیرانه وارد کوفه شدند و این شهر را گشودند. مردم از آنان استقبال و با محمد به‌عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه بیعت کردند (ابن کثیر، 10 / 244). گشایندگان شهر فضل‌بن عباس حاکم کوفه را به بیعت فراخواندند، اما او تن در نداد و ناگزیر به بغداد گریخت. حسن‌بن سهل (د 203 ق / 818 م)، فرمانروای عراق از سوی مأمون زهیربن مسیب را با 000‘10 مرد جنگی برای سرکوب کردن شورش کوفه گسیل داشت، اما شکست خورد و واپس نشست (العیون و الحدائق، 3 / 345). در همین اوان که قیام کوفه رو به گسترش بود و دولت نوبنیاد ابن طباطبا آغاز می‌شد، ناگهان محمد درگذشت. اکثر تاریخ‌نگاران اسلامی آورده‌اند که او به دست ابوالسرایا مسموم گشت. انگیزۀ این اقدام را نیز چنین یاد کرده‌اند: محمد از ابوالسرایا گله کرد که چرا قبل از آنکه طبق سنت اسلامی مردم کوفه را به تسلیم بخواند، با شبیخون و هجوم ناگهانی وارد کوفه شده است. این گفته بر ابوالسرایا گران آمد. نیز گفته‌اند او از ابوالسرایا خواست تا تمام اموال غارت شدۀ کوفیان را برگرداند، اما ابوالسرایا به مخالفت برخاست (گردیزی، 172). همچنین گفته‌اند که وی از نفوذ و محبوبیت ابن طباطبا هراسان بود و او را مانع سلطه‌جویی خویش می‌دید (ابن اثیر، 6 / 305؛ اصفهانی، 531). به نظر می‌رسد که تمام این عوامل ابوالسرایا را که از خوارج بود و مدتی نیز سردستۀ عده‌ای از راهزنان بود (گردیزی، 171)، بر آن داشت تا محمد را از سر راه خود بردارد. محمد در واپسین دم حیات وصیت کرد که پس از او علی‌بن عبیدالله امامت مردم را به عهده گیرد، اما او نپذیرفت و ابوالسرایا محمدبن محمدبن زیدبن علی را که نوجوانی کم سال بود، به جانشینی ابن طباطبا برگزید (اصفهانی، 532). با این انتخاب، ابوالسرایا عملاً فرمانروای قدرتمند و بی‌رقیب شد و بر همۀ امور مسلّط گردید. مأمون فرمانده بنام خود هرثمة‌بن اعین را برای خواباندن شورش کوفه فرستاد. در 200 ق / 816 م جنگ سختی میان وی و سپاهیان ابوالسرایا روی داد. ابوالسرایا شکست خورد و همراه محمدبن محمد دستگیر شد. هرثمة آن دو را نزد حسن بن سهل به بغداد فرستاد. حسن ابوالسرایا را کشت و محمد را نزد مأمون به خراسان فرستاد. پس از چندی محمد نیز درگذشت (اشعری، 81).
در انگیزۀ شورش ابن طباطبا برخی گفته‌اند که نصربن شبیب، با انگیزه‌های شخصی، او را وادار به قیام و شورش کرد و برخی دیگر بر این باورند که رفتار خشن حسن بن سهل (154-202 ق / 771-817 م) در عراق با مردم و بنی‌هاشم و علویان، محمد را به شورش برانگیخت (ابن اثیر، 6 / 302). هر چند ممکن است این گمانها درست باشند، اما با توجه به ناسازگاری دیرینۀ علویان با دستگاه خلافت و بر حق دانستن خود برای فرمانروایی، بدیهی است که انگیزۀ نخستین و مهم این شورش، برانداختن خلافت ظالم و احراز قدرت سیاسی بوده است. از‌این‌رو، محمد پس از پیروزی بر کوفه، خود را امیرالمؤمنین و خلیفه خواند و از مردم برای خود بیعت گرفت. شعار او اجرای احکام قرآن و عمل به سنت نبوی بود و آیۀ قرآنی «اِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفَّاً کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرصُوصٌ» (صف / 61 / 4) را بر خاتم خود نقش کرده بود (مقدسی، 6 / 109). اینکه او در جریان کار با وجود امام رضا (ع) در مدینه، برای خود بیعت گرفت و خلافت اسلامی را به نام خود رقم زد، نشانۀ این است که شورش او به صورت مستقل صورت گرفته و دست کم ارتباط مستقیمی با امام رضا (ع) نداشته است. در همان سال که ابن طباطبا در کوفه سر از اطاعت مأمون برتافت، مردم مدینه نیز به سرکردگی علوی دیگر، محمدبن سلیمان بن داوودبن حسن‌بن حسن‌بن علی (ع)، بر ضد خلافت قیام کردند. شورش دیگری نیز در همین اوان در مدینه با رهبری حسین‌بن ‌حسن‌بن علی ]اصغر[‌بن حسین‌بن علی (ع) معروف به ابن افطس پدید آمد. او در آغاز از محمدبن ابراهیم جانبداری می‌کرد، اما پس از آنکه محمد درگذشت، مردم را به بیعت با خود فراخواند (مسعودی، 3 / 339-440). همزمان با این شورشها مردم یمن به رهبری ابراهیم‌بن موسی بن جعفربن محمدبن علی‌بن حسین (ع) به پا خاستند و شورش دیگری در بصره با فرماندهی علی‌بن محمدبن جعفربن محمدبن علی‌بن حسین (ع) آغاز شد (همو، 3 / 439؛ اشعری، 81).

دولت بنی‌طباطبای رَسّی در یمن

صفحه 1 از4
آخرین نظرات
کلیه حقوق این تارنما متعلق به فرا دانشنامه ویکی بین است.